close
چت روم
انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید
loading...

کافان98

همراه شما هستیم از مجله تفریحی کافان 98 با قسمت انشاء این قسمت انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید

تبلیغات
مطالب مرتبط
دکتر بازدید : 763 پنجشنبه 26 مهر 1397 نظرات ()

همراه شما هستیم از مجله تفریحی کافان 98 با قسمت انشاء این قسمت انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید

 

انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید شماره یک

 تابستان با تمام خوشی­ها و دلتنگی­ هایش به اتمام رسید. لحظه­ های خوشی که با گشت و گذار گذشت. در ابتدای تابستان فراغت و آسایش بعد از پایان  مدرسه بود. و بعد از آن به مطالعه و به انجام سرگرمی پرداختم. به باشگاه رفتم و ورزش کردم. ورزش باعث سلامت جسم و روح می­شود. با دوستانم  در تابستان مشغول بازی شدم. گاهی با گوشی­ام بازی می­کردم. حتی به مسافرت در این ایام رفتیم. مسافرت ما به شهر زیبای اردبیل بود. اردبیل در شمال غربی ایران قرار دارد. شهر  ییلاق و چشمه­ های آب گرم. شهر مزارع زیبای گندم و سیب زمینی. دریاچه شورابیل در شهر اردبیل است . این دریاچه جزء مکان­های توریستی این شهر است که آدمیان گوناگونی از زبان­های مختلف را به خود جذب می­کند. در این دریاچه سرگرمی­های بسیاری نهفته است. سوار قو شدیم و در دریاچه به سیر و گردش پرداختیم. دوچرخه سواری، اسباب بازی و بسیاری دیگر از سرگرمی­ های شورابیل است. با خانواده، لحظه­های خوشی گذشت. در تابستان به کتابخانه رفتم و ثبت نام کردم و به مطالعه کتب متعددی پرداختم. رمان­های قشنگی خواندم و از شعر، شعرای زیبایی چون خیام و فردوسی بهره بردم. تابستان با تمام لحظه­ های شیرینش گذشت اما برای من بسیار دلنشین گذشت. هر چند بسیار زود گذشت، با این وجود در انتظار تابستان بعد هستم تا با خوشی­ هایش بازگردد و آن آرامشی که با خانواده گذشت دوباره تکرار شود

منبع : http://enshabaz.ir

 

انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید شماره دو

آقای صفدری دبیر تربیت بدنی است. نامرد دست بزن دارد. به قول بچه‌ها باید می‌شد دبیر تربیت زدنی نه تربیت بدنی. سواد درست و حسابی هم ندارد.

دفتر انشا را باز کردم. همه چی در آن دیده می‌شد غیر انشا؛ البته آقای رحیمی با آدم راه می‌آمد. خیلی باهاش حال می‌کردم. دبیر گیری نبود. یک ربعی می‌شد که از وقت کلاس گذشته بود، ولی خبری نبود. مندلی مبصر کلاس رفته بود دفتر ببیند آقای رحیمی می‌آید یا نه. چند دقیقه بعد وقتی که مندلی خبر نیامدن آقای رحیمی را داد کلاس منفجر شد.

ناصر و صابر شروع کردند روی میز زدن. ته کلاس هادی موشک درست می‌کرد. رضا پریده بود لبه‌ی پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. هرچی مندلی می‌گفت سر و صدای‌تان تا دفتر می‌رود فایده نداشت. بزن و بکوب ادامه داشت تا این که در باز شد. آقای صفدری وارد کلاس شد. همه سر جا میخ‌کوب شدند. عماد که وسط کلاس داشت برای خودش می‌پرید بالا، رنگش زرد شد. آقای صفدری آرام رفت طرفش: «چه غلطی داشتی می‌کردی؟ ها؟»

من که دهنم از ترس خشک شده بود. معلوم نبود عماد چه حالی داشت. یک پس‌گردنی زد و با اردنگی روانه‌ی دفترش کرد. حساب کار دست همه اومده بود. هیچ کس جیک نمی‌زد. با همان تیپ همیشگی آمده بود. تی‌شرت سبزرنگ، شلوار ورزشی تیره با کفش‌های اسپورت. یک سوت هم گردنش بود.

رفت پشت میز نشست. با دستش همان چند تا لاخ مویی را که روی سرش مانده بود مرتب کرد: «این زنگ انشا دارید، آره؟»

چند نفری آهسته گفتند: «بله.»

قیافه‌اش از قبل جدی‌تر شد: «کیا انشا...» اون وقت با تأکید گفت: «ننوشتن؟»

هیچ کس هیچی نگفت.

- پس یعنی همه‌تون نوشتید دیگه. خیلی خوب!

لیست را باز کرد. با خودکارش از بالا به پایین اسم‌ها را یکی یکی چک می‌کرد. هرچی پایین‌تر می‌آمد استرس من بیش‌تر می‌شد. یک‌دفعه روی یک اسم متوقف شد. سرش را بالا آورد: «نوری.»

دلم ریخت. بین این همه آدم چرا من؟ از کجا باید می‌دونستم قرار است این بیاید سر کلاس؟ این دفعه بلندتر گفت: «نوری کیه؟»

دستم را بالا بردم: «ما آقا.»

- پاشو بیا انشاتو بخون.

- ما هفته‌ی پیش خوندیم آقا.

- خوندی که خوندی. ننوشتی؟ ها؟

- نه آقا نوشتیم. گفتیم بچه‌های دیگه هم بخونن.

- می‌خوام نخونن. یالا ببینم. داره با من یکی به دو می‌کنه. پس ننوشتی؟

- چرا نوشتیم، ولی کامل نیست. اگه بشه هفته‌ی دیگه بخونیم.

- میای یا با پس‌گردنی بیارمت؟

به منصور که کنارم بود اشاره کردم جا را باز کند. از کنارش که رد می‌شدم دفترش را برداشتم. خودم که چیزی ننوشته بودم، گفتم شاید منصور نوشته باشد.

همه‌ی کلاس چهارچشمی نگاهم می‌کردند. جلو کلاس رو به جمعیت ایستادم. دفتر را باز کردم. صفحه‌های آخر را یکی – دو ورق عقب جلو کردم تا این که سر تیتر را پیدا کردم «دوست خوب چه ویژگی‌هایی دارد». شروع کردم به خوندن: «یک دوست خوب باید...»

- اسم این انشایی که داری می‌خونی چیه؟

- دوست خوب چه ویژگی‌هایی دارد؟

- چگونه تابستان خود را گذراندید را بخون.

- کامل نیست آقا.

- عیب نداره بخون.

نگاهی به جمعیت انداختم، بلکه مثل روزهای امتحان کمکی، چیزی به دستم برسد؛ اما هیچ کس نم پس نمی‌داد. به صفحه‌ی سفید دفتر با خطوط آبی‌اش نگاه کردم. سعی کردم هر کاری را که در تابستان انجام دادم توی ذهنم تجسم کنم و بخوانم.

- تابستان فصل زیبایی است و بچه‌ها در آن بازی می‌کنند. من فصل تابستان را خیلی دوست دارم. من در تابستان کارهای زیادی کردم...

دفتر را بالاتر آوردم تا کسی متوجه نشود دارم صفحه‌ی سفید می‌خوانم.

... من در تابستان خیلی درس خواندم...

صدای خندیدن چند نفری آمد. سرم را بالا آوردم ببینم چه خبر شده. آقای صفدری از پشت میز بیرون آمده و ته کلاس به دیوار تکیه زده بود و به من نگاه می‌کرد: «به اینا توجه نکن انشاتو بخون.»

دوباره تمرکز کردم و به صفحه‌ی سفید دفتر چشم دوختم.

... صبح‌ها فوتبال بازی می‌کردم و در کارهای خانه به مادرم کمک می‌کردم. عصرها با بچه‌ها توی کوچه پرسه می‌زدیم و برای هم‌دیگر جوک می‌گفتیم.

آقای صفدری با یک لحن تند و خیلی جدی گفت: «یعنی چی؟»

همون لحظه بود که فهمیدم خراب کردم. قلبم تند تند می‌زد. نمی‌توانستم سرم را بالا بیاورم.

- هیچی آقا اشتباه شد.

- خب بقیه‌اش.

- شب‌ها به مسجد می‌رفتم و دعای کمیل و توسل می‌خواندم.

- نه همون قسمت جوکش را بخون.

کلاس مثل بمب منفجر شد. تمام بدنم خیس عرق شده بود.

- همون یه تیکه بود آقا.

- اگه از رو نمی‌تونی بخونی از بیرون بگو.

از ترس بدنم می‌لرزید. آقای صفدری به سمت میز خودش رفت. «چی شد، تموم شد؟»

- بله آقا، گفتم که کامل نیست.

- خب دفترتو بده می‌خوام یه بیست خوشگل بهت بدم.

به من و من افتادم: «نه آقا به خدا انشامون ارزش نمره دادن نداشت. هفته‌ی بعد کاملش می‌کنیم میاریم.»

با خون‌سردی گفت: «دفترتو بیار.»

با ترس و لرز رفتم طرفش. وقتی آرام باهات حرف می‌زد ترسناک‌تر می‌شد.

- صفحه‌ای رو که خوندی باز کن بذار روی میز.

صفحه‌ها را ورق می‌زدم. همین جور که داشتم می‌گشتم یک‌دفعه چیزی مثل شلاق خورد پس گردنم... شترق... صداش توی کل کلاس پیچید. صدای خنده‌ها قطع شد.

- اینو زدم واسه این که دیگه با بزرگ‌تر از خودت شوخی نکنی.

تا اومدم خودم را جمع و جور کنم یکی دیگر خواباند پس گردنم.

- اینو زدم واسه این که انشا ننوشته بودی.

سومی هم با صدای بلندتر نشست پس‌گردنم.

- اینو زدم واسه این که دیگه دفتر بقیه رو برنداری.

بغضم ترکید. اشکم دراومد. از کجا فهمید دفتر منصور را برداشتم؟ گوشم را گرفت تا دم در کلاس با خودش برد. گفت برو دفتر حالا حالاها باهات کار دارم.

سرم پایین بود. با این که اشک جلو دیدم را گرفته بود؛ اما توانستم بخوانم. روی جلد دفتر درشت نوشته بود دفتر انشای منصور سهراب‌پور.

منبع : https://hawzah.net

 

انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید شماره سه

با شروع سال تحصیلی جدید و تمام شدن فصل تابستان و تعطیلات سه ماهه دانش آموزان شاید اولین موضوعی که هر معلم " انشاء" یا همان نگارش امروزی به دانش آموزان بدهد این باشد که " تابستان خودرا چگونه گذراندید؟ "
اما از میان بی‌شمار جواب احتمالی، جواب عده‌ای از دانش آموزان دارای یک وجه اشتراک است. من تابستان امسال " کار " کردم.
بسیاری از خانواده ها و کودکان و نوجوانان محصل ترجیح می‌دهند تا در تابستان به جای سفر و گذران و صرف هزینه برای پر کردن اوقات فراغت در کلاس های آموزشی و هنری و ورزشی رایج، به حرفه آموزی و بدست آوردن اندک درآمدی و تجربه محیط کاری بپردازند. تصمیمی که باعث می‌شود عملکرد کودکان و نوجوانان در فصل تابستان از حالت انفعالی خارج شده و شکل فعالانه‌تری به خود بگیرد. امری که مهم بودن آن هنگامی هویدا می‌شود که نگاهی به آمار فارغ التحصیلان بیکار دانشگاهی و اقتصاد مبتنی بر دلالی و واسطه گری و نه تولیدی، بیندازیم. فارغ التحصیلانی که نتیجه سیستم منفعل آموزش و پرورش و فرهنگ غلط رایج در غالب خانواده‌های ما هستند که در آن توجه کامل به مهارت آموزی نمی‌شود. فرهنگ و سیستمی که نیازهای اساسی کشور در آن مورد غفلت قرار می‌گیرد. در نتیجه خروجی این سیستم و فرهنگ، نه تنها با ابعاد مختلف نیازهای جامعه تناسبی ندارد بلکه به گونه‌ای است که گویا " آینده شغلی" خوابی است که فقط در پشت میزهای ادارات و سازمان‌ها تعبیر می‌شود.
در این گزارش به کودکان و نوجوانانی پرداخته شده که جسارت راه‌یابی به جامعه و بدنه مولد آن را داشته‌اند و تصمیم گرفته‌اند تا انشای هفته اول مهر خود را اینگونه آغاز کنند:

" من جسارت کسب تجربیات جدید را داشتم و به همین دلیل تصمیم گرفتم در تابستان کار کنم "

"طرح کاد" یا طرح کار و دانش، طرح و پروژه‌ای در نظام قدیم آموزشی ایران بود که در دهه ۱۳۶۰ و اوایل دهه ۱۳۷۰ در دبیرستان‌های ایران اجرا می‌شد. در این طرح وزارت آموزش و پرورش، دانش آموزان دبیرستانی در هر هفته یک روز را برای کارورزی در یکی از مراکز صنعتی و آموزشی طی می‌کردند. بیشتر محصلان پسر در کارگاه‌های نجاری، تراشکاری، مکانیکی، کابینت سازی، قطعه سازی، داروخانه ها، و غیره مشغول به کار می‌شدند و دختران نیز در مدارس خود دوره‌های خیاطی، بافتنی و کمک‌های اولیه را طی می‌کردند. با شروع دولت ششم جمهوری اسلامی ایران و تصدی محمدعلی نجفی بر وزارت آموزش و پرورش، نظام جدید آموزش متوسطه ایجاد شد، پایه چهارم دبیرستان حذف شد و طرح کار نیز در سال ۱۳۷۳ خورشیدی کنار گذاشته شد.

منبع : https://www.isna.ir

 

انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید شماره چهار

ما برای تابستان امسال برنامه‌های زیادی چیده بودیم، مثلا قرار بود مسافرت شمال برویم که بابایمان گفت تابستان امسال خیلی گرم و جاده‌ها پر ترافیک و ناامن است، برای همین ما در خانه ماندیم تا امن‌تر زندگی کنیم. ما برای تابستان امسال برنامه‌های زیادی چیده بودیم، مثلا قرار بود مسافرت شمال برویم که بابایمان گفت تابستان امسال خیلی گرم و جاده‌ها پر ترافیک و ناامن است، برای همین ما در خانه ماندیم تا امن‌تر زندگی کنیم.

مجتبی نخعی‌راد- ما برای تابستان امسال برنامه‌های زیادی چیده بودیم، مثلا قرار بود مسافرت شمال برویم که بابایمان گفت تابستان امسال خیلی گرم و جاده‌ها پر ترافیک و ناامن است، برای همین ما در خانه ماندیم تا امن‌تر زندگی کنیم. به جایش بابایمان ما را به تلگرام و اینستاگرام برد و یادمان داد به جای مسافرت‌های معمولی، چطوری به صورت مجازی سفر کنیم. در جلوی گل‌های بولوار از ما عکس می‌گرفت و بعد آن را دست‌کاری و قشنگ می‌کرد و زیرش می‌نوشت: جای شما خالی هلند، پایتخت گل و زیبایی! بعد هم زیرش شوهرخاله و دایی‌مان را تگ می‌کرد. بابایمان می‌گفت به مامان چیزی نگوییم، بعد می‌گفت اگر چیزی پرسیدند بگو زود رفتیم، برگشتیم! به قول بابایمان سفر مجازی خیلی خوب است، وقت آدم الکی هدر نمی‌شود و به کارها ی دیگرش می‌رسد.
ما از صبح تا غروب اوقات خود را در کلوپ محل می‌گذراندیم. ما همه‌‌ بازی‌های پلی‌استیشن کلوپ محل را فوت آب شدیم و هیچ‌کس حریف ما نبود. حتی بچه‌های محله‌های دیگر را دعوت می‌کردیم و آن‌ها را هم می‌بردیم. ولی آقای کشمیری مسئول کلوپمان، بد‌اخلاق است و دیگر ما را راه نداد، می‌گفت چوب خطت پر شده، ما نمی‌دانیم چوب‌خط چی هست که زود پر می‌شود، ولی او گفت به بابات بگو، می‌داند. بابای ما هم نمی‌دانست، ولی از آن روز به بعد دیگر از جلوی کلوپ رد نمی‌شود و یک راه طولانی می‌رود تا به خانه برسد.
ما شب‌ها که داداشمان یواشکی تخمه و چیپس بر می‌داشت و می‌رفت پای تلویزیون و کانال‌های خارجی و فیلم نگاه می‌کرد به سراغش می‌رفتیم و می‌ترساندیمش. بعد قول می‌دادیم اگر بگذارد ما هم نگاه کنیم به بابا چیزی نگوییم که پوستش را نکند. فیلم‌های خارجی خیلی بد است، آدم اصلا نمی‌فهمد داستان فیلم چیست و آن‌ها چه می‌گویند، فقط مدام همدیگر را به قصد کشت می‌زنند و اعصاب ندارند، زیرنویس‌هایش هم تند‌تند رد می‌شود و ما نمی‌توانیم هم زیر‌نویس را بخوانیم هم فیلم را نگاه کنیم.
آبجی‌مان همیشه می‌گوید: این خارجی‌ها خیلی باکلاس‌ هستند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند. آبجی همیشه نوه‌‌ دختر عمه‌‌ ملوک را مثال می‌زند که در فیلیپین است و آنجا استعدادش را کشف کرده‌اند. فیلیپین خارج است. در خارج همیشه استعداد آدم را کشف می‌کنند. آبجی همیشه خودش را جلوی آینه مثل نوه‌‌ دختر عمه‌‌ ملوک درست می‌کند. ما هم می‌خواهیم وقتی بزرگ شدیم و دیپلم را گرفتیم برویم خارج.
آخر شب تا صبح که همه خواب بودند هم اوقات فراغت خود را در اینترنت می‌گذراندیم. با علی‌رضا تا صبح چت می‌کردیم و کلیپ خنده‌دار برای همدیگر می‌فرستادیم. علی‌رضا خیلی زرنگ است، او به ما یاد داد چطوری اینترنت را مصرف کنیم که فقط ١٠‌مگ آخرش باقی بماند و تابلو نشویم و از بابایمان کتک نخوریم.
به آخر انشا می‌رسیم، ما در تابستان یاد گرفتیم اینستاگرام چیز خوبی است. ما بیست تا اکانت درست کردیم ولی پسورد بعضی‌هاشان یادمان نیست. ما در کامنت‌های صفحات به اندازه کل دوران تحصیلمان چیز یاد گرفتیم. آنجا همه جور جنسی خرید و فروش می‌شود، از پراید و گوشی آیفون گرفته تا کفتر کاکل به سر. ما ادبیات خود را هم قوی کردیم، آنجا چهل نوع فحش و ترکیب فحشی جدید یاد گرفتیم که می‌توانیم در صورت لزوم استفاده کنیم یا برای هر کدام از بچه‌های کلاس لقب جدید بگذاریم و اسباب خنده و شادی کلاس را
فراهم کنیم.
راستی آقای معلم، در پایان انشا ممنون می‌شوم آدرس صفحه شخصی‌تان را به ما بدهید. آخر ما آدرس همه معلم‌ها و معاون و مدیر مدرسه را در آورده‌ایم، فقط مال شما مانده است. ما قول می‌دهیم از آن استفاده‌های خوبی بکنیم. این بود انشای من.

منبع : http://shahraraonline.ir

 

 

 

انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید شماره پنج

انشا ! :

به نام خدا. حالا که دیگر تابستان دارد تمام می شود و ما آمده ایم به مدرسه و آقای معلم یک انشا به ما گفته است بنویسیم در باره ی اینکه تابستان خود را چگونه گذراندید من هم این انشا را نوشتم.

امسال تابستان را بسیار خوب شروع کردیم . به غیر آن تکماده ی که من را تا آخر تابستان اذیت می کرد بقیه ی چیزها خوب بود . با این حال من فکر می کنم که باعث افتخار پدر و مادرم هستم چون پدرم می گفت که چشم همه را کور کرده ای با این نمره های درخشانت .

ما امسال یکماه از تابستان خودمان را در ترافیک جاده های شمال گذارندیم. جای شما خالی خیلی خوش گذشت هرچند که به شمال نتوانستیم برسیم و عاقبت دور زدیم و برگشتیم اما مجموعا خوب بود چون تازه اینترنت 3G را هم راه انداخته بودند و همه سرشان توی گوشی موبایلشان بودوکلی دانلود کردیم .

حالاکه فکر می کنم یکماه از تابستان را هم پای تلوزیون بودیم و داشتیم بازی های جام جهانی و والیبال و کشتی را می دیدیم .من به پدرم گفته ام امسال زنگ ورزش به جای فوتبال می روم والیبال . کشتی هم که زنگ های تفریح ، با بچه ها می گیریم . هرچند که ما می دانیم فوتبالیستها پولهای زیادی می گیرند اما دیگر گول این چیزها را نمی خوریم . والیبالی ها هم خفن تر هستند و هم جهانی تر از فوتبالی ها.آن روزها دلم برای بچه های غزه می سوخت که نمی توانند راحت جام جهانی را ببینند.

ما یک روزهم توی اینترنت بودیم دیدیم مردم شُر وشُر آب یخ می ریزند توی سرشان .نمی دانم ولی من هم امتحان کردم و مادرم من را سه روز از خانه بیرون کرد . هرچند چالش خاک هم بود و می خواستم آن را امتحان کنم ولی می دانستم که نه من تحمل خاک ریختن روی سرم را دارم و نه تحمل تنبیه مادرم را . آنجا هم دلمم برای بچه های غزه سوخت که چرا هی خاک و نخاله روی سرشان می ریزند.

این بود انشا ی من .

منبع : http://snn.ir

 

انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید شماره شش

فرانک مجیدی: بعد از عمری که دیگر مجبور نیستیم انشاهای تصنعی بنویسیم و الکی بگوییم که چقدر از برگشتن به مدرسه خوشحالیم در حالی که یک هفته قبلش عزا گرفته بودیم و این آهنگ «بوی ماه مهر» زنگ خطر را برای‌مان به صدا در می‌آورد که تابستان و خوشی و تا لنگ ظهر خوابیدن، همه‌اش رفت تا یک سال بعد، بر آن‌م که بنویسم تابستان من چطور گذشت.

من تابستان خیلی ساده‌ای داشتم. می‌شود گفت یک سالِ تمام می‌شد که درس خوانده‌بودم و چه لحظه‌هایی بود که آرزو کردم جای کتاب‌های کنکور، یک کتاب غیر درسی بخوانم و یک فیلم بدون استرس ببینم. بنابراین به خودم قول داده‌بودم همین‌که این ماجراها تمام شد، حسابی در تابستان برای خودم سنگ‌تمام بگذارم و از روزهای‌م استفاده کنم.

تعطیلات من از ۱۰ خرداد شروع شد. وقتی نتایج کنکور آمد و من با مشورت با استادانم انتخاب‌رشته کردم و دوباره به خانه بازگشتم. صبح‌ها، ساعت ۷:۳۰ صبح بیدار می‌شدم و روز را با ورزش صبحگاهی و هم‌زمان، دیدن فیلم شروع می‌کردم. بعد از آن، به عادت قدیمی سه لیوان بزرگ چای تلخ می‌نوشیدم و گودر می‌خواندم و شروع می‌کردم به نوشتن مطلب یا خواندن کتاب. گاهی هم ناهار درست می‌کردم. لابد بد نبود، کسی در این مدت در خانه‌ی ما مسموم نشد! کمی استراحت می‌کردم و عصر، دوباره می‌رفتم سراغ چای، ورزش- فیلم و رصد گودر و نوشتن.

در مجموع، تابستان مهمی در زندگی‌ام به‌شمار می‌آمد، چرا که شهریور ماه تعیین می‌کرد تحصیلات‌م را در چه رشته‌ای ادامه خواهم داد و مسیر آینده‌ی حرفه‌ای‌ام مشخص می‌شد. تا یک و نیم سال قبل، مطمئن بودم که تنها انتخاب من شیمی معدنی خواهد بود، اما شرایط تغییر کرد و من هم مجبور شدم نظرم را عوض کنم. گرایش آلی را پیش از معدنی انتخاب کردم و مدام از خودم پرسیدم اولویت‌م را درست انتخاب کرده‌ام؟ از پس‌ش بر می‌آیم؟ نتایج روز ۸ شهریور آمد و من در همان اولویت اول‌م، در دانشگاه و دانشکده‌ای که سال‌ها در آن درس خوانده‌بودم، قبول شدم. از آن جهت که تصمیمی تقریباً ناگهانی بود و راهی نو، می‌شود گفت که ریسک کرده‌ام، اما زندگی است دیگر! هیجان‌ش به همین چرخش‌های ناگهانی و انتخاب‌های حساس است. با آمدن نتایج، تعطیلات من عملاً در ۱۳ شهریور پایان یافت.

در مدت ۹۵ روز، ۹۲ فیلم و سه سریال دیدم. بیش از همه‌ی فیلم‌ها، «بچه‌های کوچک» را دوست داشتم. واقعاً نمی‌دانم چرا تا به‌حال این فیلم را ندیده‌بودم. داستان قوی و تأثیر گذار و بازی درخشان دیگری از «کیت وینسلت» که او را به نامزدی جایزه‌ی اسکار بهترین بازیگر زن در جوایز اسکار آن دوره رسانده‌بود. حتی مجذوب‌کننده‌تر از آن، بازی «جکی ارل هِیلی» در نقش رانی بود که او را هم به نامزدی جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد نقش مکمل در اسکار رساند و چقدر حیف، که دستش به جایزه نرسید. دیوانه‌ی آن سکانسی شدم که رانی از بیمارستان به خانه آمد، با دقت ظرف‌ها را شست و بعد نشست تا یادداشت مادرش را بخواند. فیلم The Machinist را هم دوست داشتم، البته فکر می‌کنم دست فیلم خیلی زود رو شد و تماشاگر می‌دانست در نهایت چه اتفاقی را شاهد خواهد بود، اما چطور می‌شود فداکاری «کریستین بِیل» را در این فیلم نادیده گرفت؟ آن حال و روز و بدن به‌شدت نحیف که نمونه‌اش را فقط در شاخ‌آفریقا می‌شود دید، تک‌تک دنده‌ها و ستون‌مهره‌ها و استخوان‌های گونه تا لگن که می‌شد راحت شمرد و بازی خارق‌العاده‌اش! بیل حالایش هم در نیمه‌ی بالایی جدول ۱۰ بازیگر برتر تمام تاریخ برای من است.

کتاب «شور خرد» اثر «رابرت سالمن» و «کتلین هیگینز» را که نیمه‌کاره گذاشته‌بودم، تمام کردم و از شما چه پنهان، سر آن پایان زیبای کتاب مثل چوبین زدم زیر گریه! «روزی روزگاری فوتبال» دکتر حمیدرضا صدر را خواندم و از آن‌جایی که همه می‌دانید من چقدر عاشق فوتبال هستم، چه لحظاتی که بین جملات خودم را پیدا کردم، چقدر خاطره یادم آمد از تمام شب‌بیداری‌هایی که برای فوتبال کشیدم. اشک‌ها و لبخندها و دادهایی که کشیده‌بودم مثل فیلم از جلوی چشم‌م گذشت. چقدر با آن قسمت مقدمه‌ی کتاب موافق بودم که «ما عاشقان فوتبال، بر خلاف آن‌چه به نظر می‌رسد، اصلاً آدم‌های مهربانی نیستیم». برای شما هم پیش آمده که سر کُری‌ خواندن، کار به‌جای باریک بکشد و کدورتی ایجاد شود که دیگر نتوانید طرف مقابل را ببخشید؟ من که تجربه‌اش کردم! حس جالبی نیست، اما گاهی اجتناب‌ناپذیر است. آمدم «توتالیتارسیم» بانوی خردمند، «هانا آرنت»، را شروع کنم که تابستان من تمام شد و گمان نکنم تا عید نوروز برسم که سر وقتش بروم.

این تمام تابستان من بود. برنامه‌های روزانه، اصلاً تغییری نکرد. خیلی روتین و یکنواخت گذشت، اما فراغتی بود که به‌شدت محتاج‌ش بودم. تمام آرزوی‌م، خواندن کتاب و دیدن فیلم بدون دغدغه بود که حسابی فراهم آمد. راستش از آن‌جوری که تابستان را گذراندم، راضی‌ام. مهم نیست که تابستان‌م جوری گذشته که انشا نوشتن درباره‌‌اش ماجراجویانه و شاعرانه نباشد، مهم نیست که معلم انشای خیالی و دوستان‌م بابت این‌که از مسافرت‌های نرفته و اکتشافات نکرده‌‌ام ننوشته‌ام، با نگاه عاقل اندر سفیه نگاه‌م کنند. مهم این است که ظاهر و باطن، همین بود. مهم رضایت خودم از زمانی بود که رفت. خب، این از من. شما تابستان خود را چگونه گذراندید؟

پ‌ن: برای دوست فرهیخته‌ام، آقای «سیّد رضا شکراللهی» که همیشه سرشان شلوغ است و ۲۴ ساعت، برای‌شان کم می‌آید.

منبع : http://www.1pezeshk.com

 

 

 

 

 

تعطیلات تابستان خودرا چگونه گذراندید,طنز تابستان خود را چگونه گذراندید,تابستان چگونه گذشت,انشاء در مورد فصل تابستان,انشا طنز در مورد تابستان,درباره تعطیلات تابستان,انشا در مورد فصل تابستان را توصیف کنید,طنز تابستان خودرا چگونه گذراندید, انشا در مورد تابستان خود را چگونه گذراندید X تعطیلات تابستان خودرا چگونه گذراندید X طنز تابستان خود را چگونه گذراندید X تابستان چگونه گذشت X انشاء در مورد فصل تابستان X انشا طنز در مورد تابستان X درباره تعطیلات تابستان X انشا در مورد فصل تابستان را توصیف کنید X طنز تابستان خودرا چگونه گذراندید

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
وبسایت کافان 98 مجله تفریحی میباشد که بهترین مطالب در حوزه های تفریحی سرگرمی و فرهنگی و عقیدتی سیاسی و اخبار را برای شما به همراه دارد
اطلاعات کاربری